رضا قليخان هدايت
1501
مجمع الفصحاء ( فارسي )
در مدح سلطان عصر محمد شاه قاجار زيد شوكته گرنه به درگاه شاه خاكنشين است * از چه جهان مهر را به زير نگين است شاه مظفر محمد آنكه ز رايش * اختر مسعود يار دولت و دينست آنكه جهان مهى و كاخ شهى را * چرخ بلند است و آفتاب مهين است راد خديوى كه كاخ معدلتش را * پستترين پايه بر سپهر برين است آب برآرد ز آتش اينش مهر است * آتش بارد ز آب اينش كين است عاجز مدحش چه خامه است و بنانست * عاشق نامش چه خاتم است و نگين است از كرمش آمد آنچه رامش جانست * وز سخنش زايد آنچه رونق دينست گر همه قهر آنچه قول اوست قبول است * در همه خشمم آنچه راى اوست ازين است نازد گاه كيان به شخص جلالش * زان كه شرافت به هر مكان ز مكين است ملك نياكان ز اهتمام وى افزود * شاد امانت بزى كه شاه امين است روزى كز بانگ گيرودار سترگان * گوش ملائك پر از خروش طنين است شورش محشر به پا چنان كه كمانست * پرهء لشكر بجا چنان كه يقين است بيشهء شير است هرچه گوهر پيلست * بنگه پيلست هرچه خانه زين است گرز چو گرزن فراز فرق يلانست * موى چو سوزن به جسم شير عرين است و له شب گذشته كه نخل غمم به بار آمد * به وعدهگاهم بهر وداع يار آمد چو عهد خويش و چو جان من و چو زلفينش * نفس گسسته درون جسته بىقرار آمد در اضطراب چنان ديدمش كه گفتى سيل * پى خرابيم از طرف كوهسار آمد به تار هر خم زلفش هزار دل در بند * ولى بدانهمه سنگينى استوار آمد در آب ديدهء من عكس قامتش پيدا * بدان مثال كه سروى به جويبار آمد همى ز هجر سخن گفت و دل خروش گرفت * همى ز دورى بسرود و جانفگار آمد غمم ز ساعد سيمين او سمين گرديد * تنم ز طرهء مشكين او نزار آمد قدم چو چنگ ز بار غمش خميد و دلم * ز فرط حرمان در نالههاى زار آمد